مقاله – بررسی و تحلیل عناصر داستان در آثار سارا سالار- قسمت ۱۵

0 Comments

۳-۲-۱ خلاصهی احتمالا گم شدهام
«احتمالا گم شدهام» یک روز از زندگی یک زن است. زنی که در رفت و برگشتهای ذهنی خود با شخصیتی گندم نام و فرید رهدار کلنجار میرود. در این میان مرزهای خیال و واقعیت کاملا شکسته میشوند و از میان آن ابهامی که خواننده دچار آن است حقایقی روشن میشود که در قطعیت یا عدم قطعیت هیچ اطمینانی وجود ندارد. سیر اصلی داستان در زمان حال و با زبانی ساده و به گونهای زنانه میگذرد این در حــالی است که راوی داستان مدام به زمان گذشته برمیگردد و خــاطرات را مرور میکند. اگر بخــواهیم با بیان بهتر بگوییم، او به گذشتهی خود چــسبیده است. راوی از این فکر کردنهای بیش از اندازه به رویدادهای زندگی خود در گذشته بسیار رنجور است، دچار خستگی شده است، او نمیخواهد دیگر به گذشتهی خود فکر کند ولی قادر به این کار نیست و نمیداند چطور باید از این مهلکه نجات پیدا کند.
آغاز داستان، با شروع یک روز است. روزی که در آن راوی داستان دچار پریشانی و خستگیای بی حد و حصر شده است. او روانه سطح شهر میشود. شهری که سراسر شلوغی و آشفتگی است همراه با اتفاقات و حوادثی که ممکن است گهگاهی برای آدم اتفاق بیفتد. این جملهای است که راوی داستان چندین بار از زبانهای مختلف تکرار میکند. «انگار که باید این اتفاقات گهگاهی برای آدم بیفتد.»
در هر حال شخصیت داستان زنی بینام است که به محیط شهر میرود در اتوبانها و خیابانهای تهران؛ و در طول داستان با رفت و برگشتهایی به گذشتهی خود و با کشمکشهایی که در ذهن و خاطرات او ایجاد میشود دچار تغییر و تحولاتی میشود که سالها به دنبالش بود و به خاطر این تغییر و تحول سالها آشفتگی را تحمل کرده است. در نهایت از آشفتگی و بی هویتی که از یک طرف سنت و از طرف دیگر مدرنیته برای او ایجاد کرده رهایی مییابد و به زندگی عادی باز میگردد.
۳-۲-۲ خلاصهی هست یا نیست
«هست یا نیست» روایت زندگی زنی است در آستانهی ۴۰ سالگی. راوی این رمان هم زن است زنی که ما، در ۳۹ سالگیاش با او مواجه میشویم و همراه او چند مرحــله از زندگیاش را باز خوانی میکنیم گاهی از گذشته گاهی هم از حال و گاهی از روزهایی که به ۴۰ سالگی نزدیک میشود.
در این کتــاب ما با ساز و کار زیستی، موروثی زنان مواجــهیم، نویسنــده به خوبی تربــیت فرهنگی_جنسیتی زنان را نشان داده است و همین باعث می‌شود نوعی همزادپنداری بین مخاطب و اثر ایجاد شود. از سوی دیگر روانشناسی زنانه اثر نیز قوی است. راوی نامی ندارد، او نشانی از تمامی زنان است. او به دنبال جاودانگی و هویت کنار عشق و همسر و بعد فرزند است. اما در نهایت متوجه میشود این گمگشته را هیچجا نمی‌یابد، چرا که پسر او نیز دنبالهی او نیست.
این اثر، داستانی ذهنی و عینی به شیوهی سیال ذهن است، داستانی مدرن که درگیری‌های هویتی جنسیتی، انسان در زندگی روزمره، عشق و هستی خویش را به نمایش می‌گذارد.
کتاب از چهار بخش تشکیل شده که ما را با یک پرسش مواجه میکند. دنیا جای امنی هست یا نیست؟ ما در این داستان با نقش تصادف، جبر و انتخاب برای انسان روبه رو هستیم و این پرسشها گاهی ما را به نگاهی اگزیستانسیالیستی[۲۲] میکشاند و گاه با توجه به تاثیر ذهنی واقعیت و شخصیتها و حالت ها به نگاهی کاملاً امپرسیونیستی[۲۳] در اثر میرسیم. در جای جای اثر با پرسش اصلی مرگ و رویارویی مرگ و زندگی برخورد میکنیم. کتاب مانند هر کتاب ذهنی دیگر ضرباهنگی کند دارد که بیشتر ما را درگیر فضا و جهان ذهنی شخصیت اثر میکند.
این اثر، اثری مدرن با تعارضات انسان مدرن است که گاه به نسبیتگرایی پستمدرن و نسل‌ها و گذشتهها پهلو میزند؛ کتابی پر از تعارض.
رامش، نقره، خاله توران و مهین همگی نمایندگان نسل پیشیناند و بعد به راوی میرسیم و سینا و بابک و امیر که همه وارد دنیای میانسالی شدهاند. در این میان «آبان و بردیا» نمایندگان نسل جدیدند نسل اول که دیده نمیشوند نسل دوم که دست و پا میزنند تا دیده شوند و بعد از دیده شدن از قضاوت هراس دارند و نسل سوم که تمام جهان در خدمت آنهاست. این کتــاب گفتمان همهی انسانهاست، گفتمان یک نسل است و می توان به کند و کاو عمیقتر زنان و هدفهای زیســتی جهانشان پرداخت.
۳-۳ پیرنگ، الگوی حادثه
«طرح» یـا «پیـ‌رنگ» «الگوی حوادث» داستان وابستگی موجود میان حوادث را به‌ طور عقلانی تنظیم می‌کند؛ از این‌ رو فقط‌ ترتیب‌ و توالی نیست بلکه مجموعهی سازمان یافتهی وقــایع است که با رابطهی علت و معلولی به هم پیوند خورده و بـا الگو و نقشه‌ای مرتب‌ شده است. در هر اثر، رشتهی حوادث را شخصیت‌ها‌ به‌ وجود می‌آورند‌ و از این نظر، «پیر‌نگ» و شخصیت با هم آمیختگی و نزدیکی دارند و یکی بر دیگری تأثیر می‌گذارد. (معینی، ۱۳۸۹ : ۳)
«طرح» در داستان به مثابه شالودهای است که داستان بر روی آن شکل گرفته و گسترش پیدا میکند و پرورش مییابد و این نویسنده است که با ذهن و بیان خود هر آن گونه که بخواهد میتواند به داستان شکل بخشد.
ای.ام.فورستر[۲۴] تعریف ساده اما بسیار مفیدی از «طرح» و «پیرنگ» به‌دست می‌دهد: «داستان ، روایت رویدادهایی است که در توالی زمانی منظم شده باشد. ” طرح” نیز روایت رویدادهاست که در آن بر تصادف تأکید شده باشد. »(کادن[۲۵]، ۱۹۹۶: ۲۳)
ارسطو _هم_ تعریف صریحی برای «پیرنگ» ارائه داده است و «پیرنگ» را ترکیب کنندهی حوادث و تقلید از عمل دانسته است. تعریفی است کلی که مفهوم داستان را نیز در بر میگیرد. (

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

میرصادقی، ۱۳۹۲: ۶۲)
در واقع این «پیرنگ» است که روابط علی و معلولی بین اجزای داستان را آشکار میکند و منطق در داستان را در بین حوادث به وجود میآورد و تنها شکل اثر نیست که متاثر از آن است بلکه محتوای اثر نیز عمیقا به آن مربوط میشود.
رمان در حقیقت شرح زندگی است؛ بنابر این «طرح» آن نیز، گسترش و پیچیدگی بیشتری در مقایسه با داستان کوتاه دارد، اما در مجموع ساختمان همه ی طرح ها_چه پیچیده و چه ساده_ از سه بخش آغازین، میانی و فرجامین تشکیل میشود. هر طرح با واقعهای _که اغلب با پدید آمدن عدم تعال در موقعیتی همراه است _ شروع میشود. این واقعه در میانه بسط و گسترش مییابد و سر انجام در پایان به اوج خود میرسد. (مستور، ۱۳۷۹ :۵۲)
به گفتهی سامرست موام[۲۶]: «پیرنگ به منزلهی خطی است که به توجه خواننده سمت میدهد. و در داستان سرایی، این شاید مهمترین نکته باشد. زیرا با سمت دادن به همین توجه است که نویسنده خواننده را صفحه به صفحه با خود میکشاند و حالت مورد نظر را در او ایجاد میکند.»
«طرح» روایی داستان، به روایت شکل میدهد. قطعــات روایی را به شــکل زنجیری به هم مربوط میکند و عاقـبت پوششی از ســاخت زبانی و ادبی داستان را بر تن خود کرده و داســتان را ایجاد میکند. در واقع اسکلت داستان با «طرح» روایی است که شکل میگیرد و سپس نویسنده باید به آن شاخ و برگ داده و آن را تا آنجا که ذهن یاریاش میدهد خلاقانه به تصویر بکشد.
۳-۳-۱ پیرنگ در داستانهای مدرن و پسامدرن
در رمانهای مدرن و پسامدرن که «پیرنگی» متفاوت از «پیرنگ» داستانهای پیشامدرن دارند به این مهم میرسیم که «پیرنگ» در این داستانها به شکلی است که آمیختگی خیال و واقعیت و ذهنیات شخصیتها و رفت و برگشتهای زمانی در آنها سرشار است و نسبت به داستانهای پیشامدرن دشوار میآیند.
متغیر زمانی در «طرح» و «پیرنگ» در داستانهای پیشامدرن و مدرن متفاوت است، به این صورت که در داستانهای پیشامدرن برای رخدادهای داستانی نیاز به مقدمهچینی بود تا به آغاز و فرجام داستان برسیم. اما در داستانهای مدرن چنین «پیرنگی» دیده نمیشود به این خاطر که در این داستانها رویدادها پس و پیش و نامنظماند و رفت و برگشتهای زمانی در آنها دیده میشود. به همین علت مرز آغاز و فرجام مشخص نیست.
سارا سالار در هر دو رمانش «الــگوی حادثه» را به صورت پــستمدرن خلق و حوادث را جابهجا میکند مثلا در رمان «هست یا نیست» پیش از اینکه شروع ارتباط زن با دکتر شمس در داستان ذکر شود خواننده میبیند که زن با فردی به نام امیر ارتباط صمیمانهای دارد و وقتی خواننده بیشتر داستان را پیش میبرد به صحنه ای می رسد که دکتر شمس چند سال بعد از ماجرای بیمارستان دوباره زن را میبیند و آنجاست که ارتباط صمیمانه او با زن آغاز میشود و خواننده پی میبرد که دکتر شمس همان امیر است.
۳-۳-۲ نمونهی رفت و برگشتهای زمانی در رمان احتمالا گم شدهام
«صدای تلفن ترتیب مغزم را میدهد. دستم را بیخودی طرفش دراز میکنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم… میرود روی پیغام گیر… کیوان است. میخواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمیدهم.
سرم را از روی بالشت بلند میکنم، تازه میفهمم چه قدر سنگین است. از لابه لای بخار توی سرم به ساعت روی میز نگاه میکنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی میکنم دیشب را به خاطر بیاورم. جاش سامیار به خاطرم میآید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلا اگر صبح زود بیدار شده باشد، تا حالا چــه کار کرده و حالا دارد چــه کار میکند…
از جا میپرم دستم را به دیوار میگیرم و از اتاق خواب میآیم بیرون… سامیار توی اتاقش نیست… دلم هری میریزد پایین… توی سالن سرک میکشم… توی آشپزخانه… توی حمام و توالت… نیست… همانجا کنار دیوار توالت مینشینم و نفس میکشم… یک دفعه یادم میآید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهد کودک. باورم نمیشود یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به زور دو سه لقمهای چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب پرتقال و بیسکوییت گذاشته بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زده بودم یک رانندهی مطمئن بفرستد تا ببردش مهد کودک. نکند دارم آلزایمر میگیرم. یعنی آدم مــیتواند توی سیوپنج سالگی آلزایمر بگیرد؟ پاهام را دراز میکنم روی زمین و سرم را تکیه میدهم به کاشیهای سرد دیوار… فکر میکنم خواب بودم… شاید هم بیدار… دیدم دوباره توی آن حیاط مربع شکلی هستیم که چهارتا باغچه دارد…
گندم بلوزش را میزند بالا…
میگوید: من با یک روح عشق بازی میکنم.
دروغ میگوید گندم خیال باف است…
زبانش را در میآورد و میگوید که من خیال بافم یا تو؟
دیدم دوباره توی آن حیاط مربعی شکل هستم که وسطش یک حوض بزرگ آبی است…
صدای کفشهای پدر گندم را روی آجر فرش کف حیاط میشنوم. پدرش همیشه هست و هیچ وقت نیست…
گندم وقتی لبخند میزند روی گونه هاش چال می افتد. از لبخنداش حرص میخورم… »
مشاهده میکنیم که از آغاز داستان به هم ریختگی طرح و روایت وجود دارد.
۳-۳-۳ نمونهی رفت و برگشتهای زمانی در هست یا نیست