بررسی و تحلیل عناصر داستان در آثار سارا سالار- قسمت ۱۶

0 Comments

«دکتر به آرامی پروندهی نقره را از روی میز پایین تخت بر میدارد، نگاهی به آن میاندازد و دوباره به آرامی میگذاردش سر جاش. میگوید چطوره با هم یه چایی بخوریم؟
چایی؟ کجا؟… میگوید مزاحم نمیشم.
دکتر شمس همانطور که راه میافتد طرف در میگوید: اصلا مزاحمتی نیست. و همانجا کنار در منتظر میایستد.
دختره حالا دارد به موهای فرش اشاره میکند و با لیلا حرف میزند. دلم میخواهد بروم و موهای فر این دختره را بکشم و بگویم هی، تا حالا شده این کلهی خوشگلت را فرو کنی توی سطل آشغال و لابه لای آن همه آشغال… به لیلا فکر میکنم، به این که آخر چهطور ممکن است آدم بعد یک بار ازدواج دوباره بخواهد ازدواج کند، مگر این که مغز خر خورده باشد.
به امیر میگویم: نمی شه آدم ها روقضاوت کرد، به نظر من آدم هر چند باری که بخواد میتونه ازدواج کنه.
نامرد یک جوری نگاهم میکند که انگار میداند دارم ادا در میآورم. ادای آدمهایی را که آدمهای دیگر را قضاوت نمیکنند.
میگویم: چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
میگوید؟ چهجوری؟
میگویم: همین جوری که الان داری نگاهم میکنی.
میگوید: من جوری نگاهت نمیکنم، تو فکر میکنی من دارم جوری نگاهت میکنم.
چه دروغ گو… میگویم: کردی.
میگوید: نکردم.
میگویم: کردی.
میگوید: اگه تو میخوای باشه، کردم.
میگویم: تو با این باشه گفتنت فقط میخوای منو از سر خودت باز کنی.
میگوید: تو رو خدا یه کم، فقط یه کم خودتو دوست داشته باش.
میگویم: من بیشتر از یه کم خودمو دوست دارم.
میگوید: نداری، هنوز نداری.
میگویم: دارم.
میگوید: باشه اگه تو…
میگویم: دیگه حق نداری از این باشه ها تحویلم بدی.
لبخند میزند. از آن لبخندهایی که میتواند آدم را کتک بزند. میگوید: حالا میشه بفرمایید بعد این به جای باشه چی باید بگم؟
واقعا دلم میخواد برم و موهای این دختره رو بکشم و بهش بگویم هی، تا حالا شده… لجم میگیرد، از این طرز حرف زدن امیر و لبخند ها لجم میگیرد.
دکتر شمس در اتاق پرسنل را باز میکند و دوباره کنار در میایستد تا… »
۳-۳-۴ پیرنگ احتمالا گم شدهام
راوی زنی است که در ده سالگی پدرش را از دست میدهد و مادرش هم معتاد است. او کسی است که در سختی بزرگ میشود در منطقهای محروم با عقایدی بسته و سختگیرانه. کسی است که استعدادهایی بالقوه در درونش وجود دارد و حالا که بالفعل میشود با مشــکلاتی روبهرو است. سختیها و مشکلات زندگی عقدههای روانی در او به وجود میآورد. او دوستی به نام گندم دارد و مدام از او میگوید حتی شباهت ظاهری بین آن دو وجود دارد. راوی درون گراست و گندم برون گرا و اجتماعی. هردو با هم زاهدان را ترک گفته و به تهران میآیند تا ادامه تحصیل بدهند اما راوی دیگر هیچ گاه به زاهدان باز نمیگردد. وقتی به تهران میآید درونش تغییری اساسی ایجاد میشود و به کلی فکر و اندیشهاش متحول میشود . او عاشق فرید رهدار که نویسنده و فردی توانا و با استعداد است میشود و در عشقش نا فرجام است. چون درست موقعی از او خواستگاری میکند که با کیوان ازدواج کرده است؛ راوی که از زندگی مشترکش رضایت ندارد مدام به گذشته و فرید رهدار و گندم فکر میکند و در نهایت وقتی به طور تصادفی فرید رهدار را میبیند او را طرد میکند و نشانههایی دال بر اینکه خود او گندم است میدهد. راوی که دچار اختلال شخصیت بوده و خود را شخص دیگری میدانسته پس از دیدن فرید رهدار گویی از شوک هشت ساله خارج شده و دوباره همان گندم سابق میشود و به زندگی عادی خود باز میگردد.
۳-۳-۵ پیرنگ هست یا نیست
راوی از تهران به زادگاهش که شهری است کوچک آمده تا از مادربزرگ پیرش که در بستر بیماری است مراقبت کند او در کودکی در کنار مادر بزرگش احساس امنیت میکرده و یک جور وابستگی خاصی نسبت به او دارد او هفت روز را در بیمارستان میگذراند و در این هفت روز گذشتههایش را مرور میکند وبا دیدن خویشاوندان اش که سالهاست آنها را ندیده گذشته را مــلموستر به ذهن میآورد. سه سال است که ازدواج کرده و در دوست داشتن یا نداشتن همسرش تردید دارد و گاه به او شک میکند. فضای بیمارستان و آن شهر کوچک حتی با وجود آشنایی با دکتر شمس برایش غیر قابل تحمل است. روز هفتم همسرش سینا به دنبالش میآید و او را با خود میبرد. و درست پس از رفتنش نقره میمیرد. چند سالی میگذرد راوی صاحب فرزندی است. و مادرشوهرش که دچار بیماری سرطان است به خاطر بیماریاش چند ماهی است با آنها زندگی میکند. به مادرشوهرش وابستگی خاصی دارد و او را دوست دارد اما پس از چند ماه، مرگ او را هم از زن میگیرد. راوی به اعتیاد روی میآورد و وقتی برای معالجه به پزشک مراجعه میکند دکتر شمس را آنجا میبیند. دکتر شمس به او کمک میکند و از ایــنجاست که راوی با او ارتباطی تنگاتنگ پـیدا میکند. چند سالی میگذرد زمانی است که فرزند زن، نوجوان است، زن میفهمد دیگر علاقهای به همسرش ندارد و در این چند سال مدام با امیر ارتباط دارد و امیر اصرار میکند که او از همسرش جدا شود اما زن طفره میرود و به همین علت امیر خواهان قطع ارتباط با اوست. شبی که زن از همسرش میخواهد از هم جدا شوند با ضرب و شتمی مفصل رو به رو میشود و باعث تصادف ماشین آنها شده و در پایان مشخص نیست زن با همسرش میماند یا نه؟
۳-۳-۶ انواع پیرنگ در داستان
«پیرنگ» را به دو دسته «پیرنگ باز» و «پیرنگ بسته» تقسیم کرده‌اند.
۱ـ پیرنگ باز: پیرنگی که نظم طبیعی حوادث بر نظم ساخته‌گی و قراردادیِ آن غلبه دارد. در این نوع داستانها، اغلب گره‌گشا

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

یی وجود ندارد. نویسنده در این نوع داستانها می‌کوشد تا خود را در داستان پنهان کند تا داستان همانند زندگی، ملموس و بی‌طرفانه جلوه کند. آنتوان چخوف[۲۷] یکی از نویسنده‌گانی است که به نوشتن داستان با پیرنگ باز توجه داشته است. (میرصادقی، ۱۳۹۲ :۷۹)
«پیرنگ» در هر دو رمان سارا سالار به صورت باز است و این به تشخیص خواننده است که در انتها چه اتفاقی برای شخصیت اصلی داستان میافتد و هر دو راوی در هر دو رمان چه مسیری را برای زندگی بر میگزینند. ما ردی از نویسنده را در رمان مشاهده نخواهیم کرد و این راوی است که برای ما از زندگی اش میگوید.
در «احتمالا گم شدهام» متن با رویداد تغییر میکند. دغدغه شدید زن را به تصویر میکشد و قصد نویسنده این است که میخواهد مضمون داستان را تعمیم بدهد. داستان، پایان باز دارد. چرا که پس از بیرون آمدن از مهد کودک یک زن ۳۵ ساله دیگریست و این سیکل داستان است.
«میگویم: دلم نمیخواهد این را بهت بگویم، اصلا از گفتنش خجالت میکشم، ولی فکر کن اگر کیوان این پیشنهاد را به کتایون میداد…
منصور تند نگاهم میکند، لب هام را روی هم فشار میدهم و وانمود میکنم چه قدر گفــتن این حرفها سخت است. انگار منصور میرود توی یک چیزی که مثلا بهش میگویند فکر… گندم از خنده ریسه میرود، میگوید: خوشم میآید بچه. …جدی باش…
میگویم: ببین منصور، ما دیگه بچه نیستیم که کارهایی بکنیم که پس فردا زندگی خرمان را بچسبد و بخواهیم مکافات پس بدهیم…
یعنی بس است یا باز هم باید سخنرانی کنم؟… گندم میگوید: نه بابا حــیف است تازه داریم حال میکنیم…