سایت مقالات فارسی – بررسی و تحلیل عناصر داستان در آثار سارا سالار- قسمت ۱۷

0 Comments

میگویم: بگذار همیشه با هم دوست باشیم، بدون شرمندگی یا سرافکندگی…
منصور سرش را میچرخاند آن طرف و چند لحظهای به جایی خیره میشود، وقتی دوباره سرش را میچرخاند این طرف، به نظر میآید توی چشمهایش یک چیزی است که مثلا بهش میگویند اشک…
میگوید با دلم چه کار کنم، با دلم؟
میگویم: کار ما دیگر کار دل نیست، کار عقل است، ماها باید عاقل باشیم.
گندم میگوید یواش یواش ما هم دارد باورمان میشود… »
در «هست یا نیست» وقتی زن بیهوش میشود دیگر داستان به پایان میرسد و این خواننده است که باید با ذهنش کلنجار برود و با کدهایی که نویسنده در داستان به جا گذاشته داستان را تحلیل کند و پایان داستان را متوجه شود.
«لباس پلیسه به سینا میگوید: چه طور کامیون را ندیدی؟
سینا صورتش را طوری در هم میکشد که انگار همزمان یک مشت سوزن فرو کردهاند توی چشمها و دماغ و دهانش. میگوید: ندیدم…
میگوید: ندیدم…
میگوید : برای این که داشتم…
تمام انرژی ام را جمع میکنم و میپرم وسط حرفش. میگویم: داشت سی دی عوض میکرد…
میگویم : سرش پایین بود…
سینا نگاهم میکند… نگاهش تلخ است… شیرین است… شور است…ترش است… گس است.
میگویم: من رفتم تو شیشه…
میگویم: کمربند نبسته بودم.
لباس سفیدها و لباس پلیسها سرشان را به علامت تاسف تکان میدهند… چشمهام را میبندم… پایان یا شروع؟… شروع یا پایان؟… ستارههایی که هستند اما دیده نمیشوند… تــصویرهایی که میآیند و میروند… صورتهایی که گریه میکنند و میخندند و لبخند میزنند و اخم میکنند… بــقیهاش… بقیهی آن آواز… توی خیال دمــاغم را میگیرم و به امیر مــیگویم بقیه ای در کــار نیست… امیــر میخندد… مطمئنم دوباره آزاد و رها میخندد… و میگوید پاشو… یالا… یالا…
انگشتهای پام را توی کفش پاشنه بلندم تکان میدهم و باز تکان میدهم.
صدایی میگوید: کمک کنید بزاریمش رو برانکار.
چشمهام را باز میکنم… سینا و دو تا از این لباس سفیدها بالای سرم هستند… دستم را طرف سینا دراز میکنم و میگویم: خودم میتونم بلند شم.
اما نمیتوانم… و یک مرتبه یادم میآید… یک چیزهایی… از بقیهی آن آواز… کلمات توی سرم زمزمه میکنند…
من بودم. چشمان تو…
چیزی نمیدانم…
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی…
دوباره میگویم: خودم میتونم… »
در پایان داستان بعد از آن تصادف افکاری در ذهن زن است و اشاره و کدی که نویسنده برای پایان داستان برای خواننده به جا میگذارد. مثل اینکه میگوید: «و به امیر میگویم بقیهای در کار نیست… امیر میخندد… » که خواننده را به فرجام داستان راهنمایی میکند اما به طور مستقیم چیزی را بیان نمیکند.
۲- پیرنگ بسته: پیرنگی است که از کیفیتی پیچیده و تودرتو (لایه لایه) و مختصات فنی نیرومند برخوردار باشد. «بــه عبــارت دیگر، نــظم ساخته‌گــی حوادث بر نظم طبیعی آن بچربد.»
اینگونه پیرنگ‌ها اغلب در داستان‌های اسرارآمیز و هیجان‌انگیز به کار گرفته می‌شود که گره‌گشایی و نتیجهگیری قطعی و محتومی دارد. «بیشتر داستان‌های ادگار آلن پو[۲۸] واجد پیرنگی بسته است.» (میرصادقی، ۱۳۹۲ :۷۹)
ویژگی «پلات» این است که مجموعهای است متکی بر نظم و هدف. این هدف واقعی است و نه ارزشی. هدف، نتیجهی کل مجموعه است. به عبارت دیگر در صورت برقراری هماهنگی اجزا، هدف هم حاصل میشود. در این میان اگر عنصری در ایجاد هدف نقشی نداشت، عنصر داستانی محسوب نمیشود و چنانچه در ایجاد هدف نقشی ایفا کرد، باید عدم کارکردش مانع رسیدن مجموعه به هدف شود. (بی نیاز، ۱۳۹۳: ۲۰)
۳-۴ شخصیت و شخصیتپردازی
اشخاص ساخته شدهای (مخلوقی) که در داستان و نمایشنامه و… ظاهر میشوند «شخصیت» مینامند. (معینی، ۱۳۸۹ : ۴)
«شخصیت» در اثر روایتی یا نمایشی، فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او در عمل او و آنــچه میگوید و میکند، وجود داشته باشد. خلق چنین «شخصیتهایی» را که – برای خواننده در حوزهی داستان تقریبا مثل افراد واقعی جلوه میکند – «شخصیتپردازی» میخوانند. (میرصادقی، ۱۳۹۲ : ۸۴)
به زعـم بـسیاری از منتقدین، «شخصیت»های داستانی در پیرنگ‌ رمان، حضوری فعال دارند و به ‌عنوان مهم‌ترین عنصر پیش ‌برندهی‌ حوادث به جلو شناخته می‌شوند. بر این اساس، بسیاری، اشخاص‌ داستانی را دارای الگو و قالب‌ مشابه پیرنگ می‌دانند. این تشابه‌ باعث می‌گردد تا نویسنده هنگام پروراندن یک «شخصیت»، خود را ملزم به رعـایت قواعد و اصول مدوّن و از پیش تعیین شده‌ای بداند(پارسی نژاد شیرازی،۱۳۸۳ : ۸)
از میان عناصر تشکیل دهندهی یک داستان، عنصر «شخصیت» را میتوان یکی از اصلیترین عناصر دانست که هم، پایهی طرح در داستان، هم اساس متن را پی ریزی میکند. دربارهی جایگاه «شخصیت» و چگونگی این عنصر داستانی، دیدگاههای پر شماری در کتابها و مقالههای علمی بیان شده است. بیشتر پژوهندگان، «شخصیت» داستانی را با توجه به کیفیت ظاهری، اخلاقی، ادبی و… تعریف میکنند. در تعریفی متفاوت از مفهوم شخصیت باید گفت که بهترین توضیح، توجه داشتن به تمامی جنبههای ادبی، اخلاقی، اجتماعی، تاریخی، جامعهشناختی و… در کاربرد این واژه است و با تکیه بر این نکته، ارائهی بیانی جامع که همهی این جنبهها را در بر بگیرد، کاری دشوار است؛ بنابراین میتوان، گفت که «شخصیت» در داستان فردی با تمام خصوصیات و ویژگیهای درونی، برونی، اخلاقی، اجتماعی و… است. ناصر ایرانی در اهمیت «شخصیت» و «شخصیتپردازی» در دا

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

ستان از آن به جان رمان تعبیر میکند و برای این عنصر داستانی، ارزش ویژهای قائل است. (ایرانی و سنجانی، ۱۳۹۲: ۴)
به طور معمول «شخصیت» به مجموعهی رفتارهایی اطلاق میشود که به یک نفر فردیت و در نتیجه هویت میبخشد. این هویت ممکن است خوشایند جامعه باشد یا نباشد. «شخصیت» به مثابه هویت شخص است و در داستاننویسی به خودی خود دارای بار مثبت یا منفی نیست. (خسروی، ۱۳۹۲: ۱۰۳)
در هر رمان «شخصیت»های مختلف وجود دارد که هر یک از آنها از لحاظی با یکدیگر متفاوتند. این «شخصیت»ها به دستههای مختلف طبقه بندی میشوند که در اینجا به گونههایی از آن ها اشــــاره میکنیم.
۳-۴-۱ شخصیتهای اصلی و فرعی
«شخصیتی» را که مهمترین نقش داستان بر عهدهی او است «شخصیت اصلی» مینامیم که تمام داستان حول محور او میچرخد و اوست که با افکار و نظراتش به داستان بعد میدهد. «شخــصیت اصلی» میتواند قهرمان داستان هم باشد و اوست که داستان را پیش میبرد.