فایل دانشگاهی – بررسی و تحلیل عناصر داستان در آثار سارا سالار- قسمت ۱۹

0 Comments

نفس توی سینه ام حبس میشود… آخر چرا امشب امیر مرا این قدر میترساند؟»
۳- سینا:
سینا در دانشگاه تدریس میکند. فردی است خوش مشرب و خوش زبان. افراد زیادی با او تــماس میگیرند و با او صحبت میکنند و زن از این موضوع نگران است که ممکن است آن ور خط یک خانم باشد یا از اینکه ممکن است کسی سوار ماشینش شود و او خبر ندارد. به نظر زن او کارهایی میکند که زن از آنها بیخبر است و فکر میکند شاید با کسی رابطه داشته باشد و وقتی زن نیست به او خوش میگذرد. از نظر زن، او مردی نیست که خواستههای همسرش را بداند.
به قول زن دست به کابینتها نمیزند. با سینا احساس غریبگی میکند و از او دور است:
«سوار ماشین سینا که میشوم دوباره آن حس غریبگی مثل سرمی قوی به تمام سلولهای بدنم تزریق میشود… ماشین سینا… فرمان سینا… داشبورد سینا… سیدیهای سینا… روکشهای صندلی سینا… مجلههای ریخته روی صندلی عقب سینا»
۳-۴-۳ شخصیتهای فرعی هست یا نیست
۱- نقره:
در ۸۰ سالگی روی تخت بیمارستان است و زن با اینکه میداند بود و نبودش در دنیا تاثیری ندارد اما نگران او است، نگران نبودنش، هر چند که دو سالی یک بار او را میبیند اما میخواهد باشد؛ هرچند پشت سر مادرش که دختر خودش بود خیلی چیزها میگفت.
«نقره وقتی دربارهی مادر او حرف میزد انگار نه انگار دربارهی دختر خودش حرف میزد. میگفت مادر او خودخواه بود که حتی حال و حوصلهی بچهی خودش را هم نداشت. میگفت برای همین هر وقت میرفت پی تفریح او را میگذاشت پیش نقره.»
نقره هم خوب است هم بد:
«نقره با تمام آن خوشانصافیها و بیانصافیها، با تمام آن مهربانیها و نامهربانیها، با تمام آن فداکاریها و خودخواهیها میمیرد.»
در عین حالی که بیرحم است دلسوز است:
«نقره میگفت به جهنم، بگذار آن قدر کتکش بزنند تا بمیرد. و بعد خودش روی زخمهای بابا بزرگ مرکور کوروم میریخت و…»
و مایهی بدبختی خودش را بابابزرگ میداند:
«میگفت هر چه میکشد از دست این دیوانه میکشد.» «یاد بابابزرگ میافتد یاد این که میگفت: من شهیدم شهید زنده. و نقره که میگفت: گو خورده مرتیکهی دیوونه.»
گویی نقره با بودنش امنیتی برای زن است: «او هـمیشه خودش را یک جایی آن پشتمشتها قایم میکرد، بعضی وقتها توی همان غارش و بعضی وقتها پشت نقره.»
۲- رامش:
بعد از نقره مایهی آرامش و اطمینان زن است:
«رامش جان میگوید نگران است، نگران او. دروغ نمیگوید اگر میگوید نگران است، واقعا نگران است. چه قدر ته دلش همیشه از این که مادر سینا با بقیهی مادر شوهرها فرق دارد ذوق میکند.»
«رامش جان میگوید انشاءالله بهتر میشوند، نباید ناامید شد.» «رامش جان میگوید اگر کاری از دستش بر میآید حتما خبرش کند.»
«دلش میخواهد رامش جان بگوید این قدر لباسهای سنگینرنگین نپوش، لباسهای سن و سال خودت را بپوش، لباسهایی که بعدا حسرت نپوشیدنشان را نخوری…»
زن رامش را دوست دارد، از ته دل، نه به ظاهر، حتی اگر او زن را به خاطر سینا دوست داشته باشد، باز هم دوستش دارد.
۳- بی تا:
دوست زن است. احساس افسردگی میکند و به نظر میرسد از زندگی مشترکش رضایت ندارد:
«بیتا میگوید: افسردهام، واقعا افسردهام. میگویم: هنوز مازیار نازتو میکشه، وقتی خسته شد و دیگه نازتو نکشید درست میشی.»
«بیتا در حالی که سعی میکند آخرین ذرههای چیپس چسبیده به ظرف آلومینیوم را بکند، میگوید آن قدر حالم بده که فکر نکنم بیام.»
بیخیال است و بیحوصله است:
«میگوید: بردیا را گذاشتم خونتون.
میگویم: قرار ما الان نبود، ساعت پنج بود.
جواب نمیدهد. نمیدانم خودش را به نشنیدن زده یا…»
۴- لیلا:
به تازگی از نامزدش جدا شده به خاطر اینکه نامزدش خیلی از خودش تعریف میکرده و از خودش راضی بوده. با هر حرفی میخندد. شاد است و اهل مهمانی و رو دار. و به نظر دیگران راجع به خودش اهمیتی نمیدهد؛ نمونهاش اینکه با آهنگ مورد علاقهاش که در باشگاه میشنود بدون توجه به دیگران میرقصد.
«لیلا طبق معمول تا این آهنگ لیدی لیدی پخش میشود خودش را میرساند به آینه و جـلوش قر میدهد.»
انگار دغدغهای ندارد، از چیزی ناراحت نیست و از همه چیز زندگیاش راضی است:
«لیلا میخندد. میگوید: من نه شوهر دارم، نه بچه، افسرده هم که نیستم، بهتره از این موقعیت استفاده کنم و برم استخر.»
۵- خاله مهین:
شوهرش را از دست داده به قول خاله توران: «مهین که کاملا خودش را زده به دیوانگی، میگوید حالا هر چی دستش برسد میخورد، قرص یا تریاک فرقی ندارد.»

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است