دسترسی به منابع مقالات : بررسی و تحلیل عناصر داستان در آثار سارا سالار- قسمت ۲۰

0 Comments

افسرده است، آشفته است و سر هر چیزی میزند زیر گریه:
«خاله مهین هنوز هم مثل آن وقتها افسرده است، هنوز هم چیزی دارد توی سرش میسوزد، توی دلش، توی معدهاش.»
«خاله مهین هنوز هم مثل آن وقتها عین آب خوردن میزند زیر گریه.»
مقصر بدبختیهایش را شوهرش حیدر میداند و دیگر امیدی به زندگی ندارد:
«میگوید مریض است همین روزها میمیرد»
۶- خاله توران:
خود را فردی زجر کشیده میداند:
«خاله توران میگوید یک عمر توی این شهر از دست این خانوادهی بیآبرو زجر کشیده است.» «خاله میگوید با این خانواده دیگر به اندازهی یک سر سوزن هم جلو شوهر غریبهاش اعتبار ندارد.»
خاله توران با حرفهایش گذشتهی زن که مثل یک لات گردن کلفت است به یادش میآورد مدام راجع به این و آن حرف میزند و همهشان را دیوانه خطاب میکند همهاش به فکر این است که آبرو ریزی نشود و به نوعی به دنبال قضاوت دیگران نسبت به خودش است. شاید این مسئله که راجع به زن نیز به نوعی دیگر بروز داده میشود از گذشتهاش سرچشمه میگیرد به این دلیل که خاله توران نیز اینگونه است:
«بعضی وقتها خاله توران و دایی جواد آن قدر بابا بزرگ را کتک میزدند، آن قدر زیر مشت ولگد لهش میکردند، که شاید چند روزی بیفتد گوشهی خانه و دیگر نتواند آبرو ریزی راه بیندازد.»
«خاله میگوید همیشه توی این فامیل باید آبرو ریزی بشود آن موقع بزرگترها با دعوا آبرو ریزی راه میانداختند، حالا بچههاشان با کارهای دیگر.»
از فامیلش دل خوشی ندارد و حتی تحمل خاله مهین خواهر خودش و دایی جواد برادر خودش را ندارد.
«خاله توران می گوید همین بهتر که هیچ وقت نگذاشتی شوهرت این فامیل را ببیند.»
و با این حرف میخواهد بگوید کاش من هم نمیگذاشتم شوهرم این فامیل را ببیند.
۷- بابابزرگ:
تاجری ثروتمند که مال و اموالش را از دست داد، و به زندان افتاد، مردی دیوانه که بیپروا ســخن میگوید یا خود را به دیــوانگی زده یا واقــعا دیوانه است. بد دهن است، مدام فحشهای رکیــک میدهد. «هنوز که هنوز است از ماجرای بابابزرگ چیز زیادی نمیدانم. نمی دانم چه شد که تاجری ثروتمند آن طور تمام مال و اموالش را از دست داد و گرومبی از آن بالا به زندان افتاد. نمیدانم همان طور که ادعا میکرد بیست و هشت مرداد فلان سال واقعا به اعدام محکوم شده بود یا نه. نمیدانم که خودش میدانست دیگر چی واقعیت دارد و چی واقعیت ندارد یا فقط اینها را میگفت و میگفت و نعره میکشید و باز میگفت تا شاید در مقابل این همه بیاحترامی، به زور هم که شده احترامی برای خود دست و پا کند.»
۸- دایی جواد:
از هارت و پورت افتاده، با کــلاس شده، لفظ قلم حرف میزند، خرفت شده، دیگر کســـی ازش نمیترسد:
«دایی جواد با آن دسته گل بزرگ که میآید تو یکهو تمام ترسش میریزد. از یــک طرف خندهاش میگیرد و از طرف دیگر دلش مــیسوزد که حالا دیگر دایی جـــواد این قدر خرفت شده که برود گلفروشی و برای مادرش که دارد میمیرد دسته گلی به اندازهی تختش بخرد.»
۹- زنهای دایی جواد ملیحه و صنوبر:
زنهایی که به ظاهر دنبال تایید شوهرشان هستند، مدافع شوهرشانند و انگار در این کار با هم رقابت دارند. ملیحه بچه دار نمیشود، فضول است میخواهد ته و توی همه چیز را در بیاورد و همه چیز را بداند:
«ملیحه تا چشم دایـــی جواد را دور میبیند دوباره میشود خــودش، همان ملیحهی فــضولی که میخواهد ته و توی همه چیز را در بیاورد، میخواهد بداند شوهرش چند سال دارد، چه کاره است، عکسی ازش دارد یا ندارد.»
«حالا ملیحه میخواهد بداند تهران خانه مال خودشان است یا نه»
«حالا میخواهد بداند بچهدار نمیشود یا این که بچه نمیخواهد»
۱۰- زن داوود:
عاشق شوهرش است، کنجکاو است ببیند کسی که داوود عاشقش بوده چگونه است و این ناشی از حس حسادت زنانهاش میباشد، راحت حرفش را به زبان میآورد و سادگی در درونش موج میزند. تنها کسی که خیلی برایش اهمیت دارد شوهرش است. او کسی است که در خانوادهی همسرش تحقیر شده .
«خانم داوود میگوید: میدونم داوود عاشق شما بوده، همهی فامیل حرفشو میزنن، بخصوص وقتی میخوان نیش و کنایه بزنن، همیشه شما رو میزنن تو سرم، باورش نمیشود کسی بتواند آن قدر راحت حرفش را بزند. فکر میکند چه کار اشتباهی! چهطور این خانم نمیداند نباید مرتکب همچین اشتباهی بشود، چهطور میتواند این قدر راحت به خودش توهین کند، و…»
۱۱- داوود:
یک زمانی عاشق زن بوده، و بعد از سالها دوباره برای دیدن زن آمده بیمارستان به دور از چــشم بقیهی فامیل؛ در گذشته داوود یک جورهایی خودش را صاحب زن میدانسته و رویش تعصب داشته. «داوود میگوید الان که دیدمت چه قدر یاد قدیمها افتادم، یادته هیچ محلی بهم نمیذاشتی؟» «داوود دم در میایستد. لبخندی میزند و میگوید: با این حال فردا میآم، همین ساعتها… همین ساعتها! همین ساعتها که وقت ملاقات نیست… نه این که امشب وقت ملاقات بود… قبل این که بتواند تصمیم بگیرد که به داوود بگوید اگر میخواهد بیاید همان ساعت ملاقات بیاید و یا با گفتنش مسئله را بیخــودی جدی نکند، داوود خداحافــظی میکند و میرود.» «داوود نفس عمیقی میکــشد و میگوید: دیروز که دیدمت فهمیدم هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم هنوز هم بعد این همه سال دوستت دارم، حتا بیشتر از اون وقتها.»
۳-۴-۴ شخصیتهای اصلی در احتمالا گم شدهام
۱- گندم:
«شخصیتی» پنهانی است که توسط نویسنده در «شخصیت» راوی داستان نهاده شده است که بسیار مدرن وشاد است.
خواننده در آغاز فکر میکند که گندم یک

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

«شخصیت» واقعی است ولی در انتهای داستان به این نتیجه میرسد که او شخصیت پنهان شده در وجود راوی است و واقعی نیست.
با جملاتی که در صفحات ۴۵– ۵۱- ۱۳۵ و… میخوانیم، به نظر میرسد گندم دوست خیالی شخصیت زن داستان است که در ضمیر ناخودآگاهاش میآید و میرود. گندم نهایت جسارت و شجاعت و اعتماد به نفس و زن نقطه مقابل همهی اینها است.
میتوان گفت شخصیتی که مورد قبول اکثریت جامعه نیست:
«چقدر گندم اینجوری آن لادن بدبخت را توی خوابگاه اذیت میکرد. برای همین بود که هر وقت لادن من را تنها میدید، میگفت حیف من نیست که با این دختره میگردم؟ فکر میکنم از همان کلاس اول دبیرستان تا همین هشت سال پیش صد هزار باری این جمله را شنیده باشم. آخرین بار کیوان بود که گفت حیف من نیست با این دختره میگردم؟»
پر شر و شور و هیاهو است و دیوانهبازی در میآورد: